اشتها!

نمی دانم چرا

ولی این حال و هوا القا شده بود که حالا که رسیدیم کربلا کم بخوریم و این چیزها!من هم که کلن معده م برکت پیدا کرده بود تو راه.انقد جا داشتم برا غذاهای مختلف که از نظر طول و عرض و ارتفاع!بهم نمیومد!!

صبح اربعین قبل از اذان صبح من و شهاب و عکاس اومدیم که برا نماز صبح بریم زیارت

تو راه حرم،تو اون وقت از نیمه شب،تخم مرغ میدادن!منم که بلاخره جوگیر این حال و هوا بودم و چیزی نخوردم!وقتی رسیدیم حرم و تفتیش،دقیقن ن ن وقتی به من و عکاس رسید تفتیش متوقف شد و موندیم پشت درهای بسته حرم حضرت ماه.یعنی به قدری ی ی ی گشنه بودم ...که یک عالمه خودمو سرزنشیدم که آخه منو چه به جو گیری؟؟!


هعی...حالا تو حسرت اون گشنگی ام!

ولی اگه اندفه قسمت شد از لقمه خادمی تو اول صبح،عمرا بگذرم!

راجعیدم!

برگشتم!!

سرمان مشغول اسباب کشی بود که نشد بیایم و مرقوم کنم خاطرات شیرینی از سفری باقلوا!

شده بودم مسئول فرهنگی اعتکاف رمضانیه مسجد جامع تبریز.بخش صوت.

ملت را خواب نما کردم بس که از کربلا و پیاده و اربعین و اینها گفتم

یعنی یک جمعیتی ی ی ی منتظرند تا ثبت نام شروع بشود.با هرجا که شده می خواهند خودشان را به کربلا برسانند.

تا حدی که یکی از بچه ها آمده بود و می گفت بازهم خاطره می گویی !من خواب می بینم این شب های اعتکاف!خواب پیاده روی اربعین.

الخلص بجای مناجات،معتکفین را با صدای "کربلا...اللهم الرزقنا..."بیدار می کردیم.شما تصور کن دهان روزه و اعتکاف و مسجد و ....غلط نکنم با آنقدر طلب زیادی شان کربلا را گرفتند...


من یکی که جدا و واقعا می خوام خادم بشم برا اربعین.اونم با راجعون نه با جای دیگه!کسی نیست که شفاعت کنه؟؟؟یا وجیها عندالراجعون..!